بیچاره - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 14:58
مگه ادم چقدر میتونه دلش گرفته باشه که با خودش بگه با هیچ واژه ای نمیتوان نوشتش؟+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:52 توسط میم |
حالم خوبه... - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 14:58
به قدر همین جمله همینقدر ساده خوبم...
تنهایی - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 14:58
اینروزها تلگرام و اینستاگرام فیلتر شده و حتی دسترسی با فیلتر شکن هم خیلی راحت نیست و به زور میشه بهش وصل شد اینروزها احساس آزادی و سبکی میکنم باید همشون دور ریخت دور ریخت و راحت شد زندگی کرد نوشت و نوشت و نوشت... سکوت و تنهایی اینجا را دوست دارم هرچند از بلاگفا دلگیر بودم اما به قول یک دوستی هیچی وب...
ترس - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 22:04
قبلها اصلا اهل استرس و دلشوره و این حرفها نبودم همیشه هم دوستام وقتی استرس داشتند مسخره میکردم! بعد از قبل ها ترس را چنان چشیدم که ... امروز دوباره عین اون روزها با اعتماد به نفس دستم بالا بردم و گفتم من شفاهی امتحان میدم امتحان سخت بود اما حاضر بودم پیش همه بچه های کلاس استاد ازم سوال بپرسه توی دلم...
ننوشته - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 16:14
قصه که نا تمام بماند تا تهش همینطور است. فرقی ندارد چندسال بگذرد قصه نا تمام هیچ وقت تمامی ندارد ما آدم ها قصه های زیادی برای هم ساختیم تلخ یا شیرین فرقی ندارد اصلش این است که الان کجای قصه اونها ایستادیم. گاهی آدم ها همدیگر را رها میکنند، میروند و دیگر باز نمیگردند... جای رفتنشان درد میگیرد اما باز...
سردرد - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 16:14
سرم درد میکند، نمیدانم از هجوم این افکار آزار دهنده است یا از سرماخوردگی هر چه هست نمیگذارد بخوابم... یکروز همه رد و نشان هایی که از من بود را پاک کردم همه چیز را حتی سپیدار، در حالی که آن کامنت را دیدم گفته بود اینجا را پاک نکن تو را به خدا بگذار برایم بماند اینجا عین یک فرش دست بافت است که...باقی ...
یک وبلاگ قدیمی بود - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 16:14
بیست وچند ساله بود، بی نام و نشان مینوشت، نمیدانستم زن است یا مرد، نه برای خوب نوشتنش بیشتر از روی کنجکاوی میخواندمش، قصه اش عاشقانه بود نه ازین عاشقانه های لوس آقایی خانمیی اینستاگرام، او هر روز با معشوقش حرف میزد برایش یک فنجان چای میریخت و او را لای همه روزمره های هر روزه اش جا میداد از همسایه ها...
... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 16:14
... حالم بد است اما به روی خودم نمی آورم، حالم خیلی بد است یک چیزی روی دلم است یک چیزی که میخواهم بالا بیاورمش اما نمیتوانم یک چیزی بیخ گلویم گیر کرده است یک چیزی که حالم را بد میکند، یک چیزی که من را گره زده به دردهایم به گذشته ای که به سختی گذشت یک چیزی حالم را چنان بد کرده است که حتی نوشتن هم آرا...
نوشتن - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 16:14
هر ادمی یکسری حرفهای نگفتنی داره فقط و فقطم میتونه به خودش بزنه، همه آدم ها هم هرازگاهی دلشون میگیره همه آدم های داغدار گاهی یاد آدم های رفته می افتند و جدای از اون همه ادم ها در فواصل مختلف زندگیشون به خودشون در گذشته نگاهی می اندازند و راجب خودشون فکر میکنند مثلا میگن وای چقدر احمق بودم یا چه تفکر...
سر ریز - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 20:20
گاهی وقت ها اینقدر دلت پر میشه که از سرش میریزه، هر چقدر هم خودخوری کنی آخرش تا خودت سر واژه هات خالی نکنی راحت نمیشی... گاهی دلم میخواد یک غریبه باشم، گاهی میخوام خیال کنم اون سال ها وجود نداشته اما میاد سر دلم، سر گلوم نفسم بند میارن از خواب میپرم،
کربلا - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 15:51
در چهار دیواری این شهر تنگ گیر کرده ای... و دلت... بیچاره دلم... پ.ن: از یکجایی به بعد دیگه به خودت نمیگی نشد و قسمت نبود و وقت زیاده و میشه رفت، خیلی جدی به تلخی حرفت نگاهت میدوزی به خودت و میگی بیچاره راهت ندادن...اون وقت که دلت مچاله میشه
تمام میشم - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 15:51
کاش من یک غریبه بودم، عین این غریبه هایی که آدم یکروز کنارشان مینشیند و همه حرفهایش را میزند، عین همه غریبه هایی که به آن ها از من گفتی از اصل قصه من نه آن بازی بزدلانه ای که همه چیز را تمام کرد. کاش من یک زن معمولی بودم، کاش نمیتوانستم خودم را جمع و جور کنم کاش به خودم قول نمیدادم روی دلت یک حسرت ع...
رها کردم - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 15:51
یک بسته بیسکوییت کارامل دار خریده بود، به همه حرفهایم گوش کرد اینقدر حرف زدم تا خسته شدم. حرف زد، گفت برایت دعا میکنم اما شرط دارد باید یکی بخوری گفتم نمیتوانم گفت مجبوری قول داده ام مجبورت کنم بخوری.... . گفتم بد رفتار کردم فشار زیادی روم بود ببخشم
تمام میشیم - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
نمیدانم اینروزها بین صفحات مجازی قدیمی دنبال چی میگیردم دلم چرا اینقدر گرفته؟ چی میخام از به یاد آوردن و ورق زدن گذشته؟ اما دیروز یک جمله ای در یکی از وبلاگها خواندم که آرامم کرد...نوشته بود همه ما بالاخره یک روزی تمام میشیم دنیا هر شکلی هم که میخاد
تنها - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
هیچ وقت یک زن را تنها نگذارید.... هر کاری میخواهید با او بکنید، چه میدانم بگویید زشتی...دوستت ندارم...قدتت زیادی بلند است...شرایط مالی خانواده ات مناسب نیست...هم کف هم نیستیم. اما هیچ وقت تنهایش نگذارید...هیچ وقت با یک سکوت عمیق تنهایش نگذارید. هرچقد
آرام گرفتم - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
قدیم که دلم میگرفت... ذهنم شلوغ میشد یا حالم بد بود همه دغ و دلیم سر نوشته هام خالی میکردم اینقدر مینوشتم تا آرام بشم، همین کار کردم بعد مدتها از چیزهایی نوشتم که به خودم قول داده بودم دیگه ننویسم، اصلش یک نامه بود یک دنیا حرف نزده.... بعد آن آرام شدم، همان آدم قبل، دوباره به خودم گفتم قرار نیست عین...
تولدت - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
دیروز تولد علی بود، تا حالا برای اینهمه آدم غذا درست نکرده بودم، این تولد خیلی عجیب بود تجربه های زیادی نسبت به آدمها به دست آوردم...راستش بهانه های این شکلی دنیا انگار ساخته شده اند فقط و فقط برای شناخت آدمهای اطرافت، میفهمی روی کدومشون میشه وقت سختی حساب کرد و کی فقط برای اینکه دوستت باشه هست فقط ...
غریبم - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
وبلاگهای بروز شده بلاگفا را با وسواس چک میکنم شاید آشنایی از دوستان وبلاگی ام را پیدا کنم وقتی لینک های قدیمی را سرچ میکنم و با صفحه سفیدی که خبر از حذف آن وبلاگ میدهد روبرو میشوم دلم میگیرد نگهان غربت عظیمی بر دلم می نشیند... گویی غریبم...خیلی غریب در شهری که مرا هیچ آشنایی نیست....
گریه - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
بلند گریه نمیکردم...هیچ وقت، آروم اشک میریختم، هیچ وقت اینقدر بغض نداشتم که بلند گریه کنم...اما اون روز...اون روز که ساعت ها راه رفتن توی خیابون آرومم نکرد، رفتم پیش آقا...پر از سکوت بودم حتی با خودمم حرف نمیزدم، نمیدانم بغض چند روزم جمع شده بود روی
از شر شب - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
خوبی اش این است که کسی نمیداند اینجا مال من است...حالا گیرم که در این دنیا فقط یکنفر سپیدار داشته باشد که از قضا آن یکنفر هم من باشم، چه حرفها دیگر چه کسی وقتش را از جذابیت های اینستاگرام میدزد و میاورد بین صفحه های پر نوشته بلاگفا حرام کند! اینجا ف