زخم - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
یک شب تا خود صبح در سپیدار نوشتم...اینقدر نوشتم که دلم خالی خالی شود اینقدر که دیگر یادم نیاید چه بر من گذشته است...آن شب را خوب به یاد دارم اما هر چه فکر میکنم یادم نمی آید چه نوشتم فقط نوشتم و نوشتم ونوشتم.... دروغ چرا گاهی نگاهش میکنم اینقدر که وا
دخترک - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 5:27
حرفهایش در سرم میچرخد، دلش میسوختها..خیلی میسوخت...من فهمیده بودم اما نمیدونست...به من پناه آورده بود انگار فرار کرده بود از چیزی...میگفت یکنفر دوستم داشت اما بهش نه گفتم پرسیدم تو هم دوستش داشتی یادم هست که چیزی نگفت اما خیلی دوستش داشت فهمیده بودم.